سلام. سلام به تو، به بهار و امید.
افسوس
اینجا را سرد میگویند
و ما عادت کرده ایم به بوتههای میخک
به این کوچه که تنها عابری شد
برای گریه های کودکان خفه شده ای.
چشم هایت فقط آرزوی عابران ایستگاه اتوبوسی است
لبخندی بزن
قبل از آنکه خیابان ردّپایت را مچاله کند.
باید برای پاهای خم شدهی تو
ساده سقوط کنم
ساده هذیان بگویم
هرچند خستگیهایت از قاب دستهایم سرریز میکنند.
اینجا را سرد میگویند
و فرصت ها همچنان گرسنه از لابه لای موهایت میافتد
افسوس که دیگر حواست پرت نمیشود
و این پنجره که سالهاست چارچوب آن
بوی فریاد دختری را ميدهد
حالا که چشم هایت آرزوی عابران این ایستگاه اتوبوس است
لبخندی بزن
شاید از ناباوری های لبهایت دور شوم
اینجا را سرد میگویند
و ما عادت کرده ایم به بوته های میخک
و این کوچه که تنها عابری شد
برای گریه های کودکان خفه شدهای.
4 اسفند 1388

این روزها...
به خیابان گفته ام
اعتراف دستهایت را نادیده بگیرد
آنطور که بهانههايم مدفون ِ تاریکیست.
چشم هابت عوض شده اند
و تو از یاد برده ای
دستهایت را
که پنجرهای ساختند در را ه این مزرعه.
شايد امشب، زمین گم شود
و تو جا بمانی بر دوش این اندوه
چقدر تلخ است
این قلیانها از ما نيستند
و مسافری نمیآيد
تا حرفی بزند
شایعه ای بسازد
و رازها را از عمق پنجره بیرون بکشد.
شاید هم هیچ ربطی نداشته باشد
به اینکه دستهایت، گلوي معشوقت را بریده باشند
و ما آرام آرام بخندیم به بوتههای خشخاش
به اینکه تو به پایان این روزها فکر میکنی
به درخت
سبز
به اولین.
میخواهم دلتنگی هایت را به دندان بگیرم
بجوم
آن قدر که دهانم سکوتی شود
بر تلخی این در.
19اسفند 1388


