X
تبلیغات
شعر

شعر

شعر

 

 

سلام. سلام به تو، به بهار و امید.


 

افسوس

 

 اینجا را سرد می‌گویند

 و ما  عادت کرده ایم به بوته‌های میخک

 به این کوچه که تنها عابری شد

 برای گریه های کودکان خفه شده ای.

چشم هایت فقط آرزوی عابران ایستگاه اتوبوسی است

 لبخندی بزن

 قبل از آنکه  خیابان ردّپایت را مچاله کند.

   

باید برای پاهای خم شده‌ی تو

                         ساده سقوط کنم

                        ساده هذیان بگویم

هرچند خستگی‌هایت از قاب دستهایم سرریز می‌کنند.

 اینجا را سرد می‌گویند

  و فرصت ها همچنان گرسنه از لابه لای موهایت می‌افتد

 افسوس که دیگر حواست پرت نمی‌شود

 و این پنجره که سالهاست چارچوب آن

                                      بوی فریاد دختری را مي‌دهد

   

حالا که چشم هایت آرزوی عابران این ایستگاه اتوبوس است

لبخندی بزن

شاید از ناباوری های لبهایت دور شوم

 اینجا را سرد می‌گویند

و ما عادت کرده ایم  به بوته های میخک

 و این کوچه که تنها عابری شد

برای گریه های کودکان خفه شده‌ای.

 

4 اسفند 1388

  

این روزها...

 

به خیابان گفته ام

اعتراف دستهایت را نادیده بگیرد

آنطور که بهانه‌هايم مدفون‌ ِ تاریکیست.

چشم هابت عوض شده اند

 و تو از یاد برده ای

دستهایت را

           که پنجره‌ای ساختند در را ه این مزرعه.

 

شايد امشب، زمین گم شود

و تو جا بمانی بر دوش این اندوه

چقدر تلخ است

این قلیان‌ها از ما نيستند

و مسافری نمی‌آيد

 تا حرفی بزند

 شایعه ای بسازد

 و رازها را از عمق پنجره بیرون بکشد.

 

 شاید هم هیچ ربطی نداشته باشد

به اینکه دستهایت، گلوي معشوقت را بریده باشند

 و ما آرام آرام بخندیم به بوته‌های خشخاش

به اینکه تو به پایان این روزها فکر می‌کنی

به درخت

 سبز

به اولین.

 

میخواهم دلتنگی هایت را به دندان بگیرم

                                                  بجوم

آن قدر که دهانم سکوتی شود

                                     بر تلخی این در.

 

19اسفند 1388

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 23:49  توسط زینب  | 

 

 

سلام

و دو شعر از روزهايي نه چندان دور


 

رقصي تازه‌تر كن

و با پلك‌هايت مرا بدوز.

 

مرگ

از هر سو آويزان شده

و پيشاني‌ات را  به شراب مي دهد.

 

سه شنبه‌ها

آوازي تازه مي‌خواني

رقصي تازه مي كني

و خدايان پير و پيرتر مي‌شوند

بدتر اينكه

كسي نمي‌داند

كسي نمي‌گويد:

-         شما چرا گرسنه مي‌رقصيد؟

 

 

اينجا ايستگاه آخر است

كسي پنجره را مي‌بندد

قبل از آنكه بدانيم

مرگ بر كدام دار

               ما را حلق‌آويز مي‌كند.

 

۷/۱۱/۱۳۸۷

 

 

 

 تو زمين را مي‌بلعي

شعرهايم در جاي خود باقي ‌مي‌مانند

ولي تعبيرشان تاريك‌تر مي‌شود.

 

هميشه قبل از رفتن بايد انتقام گرفت

از موجودات زشتي كه تو را مي‌خورند

و سير نمي‌شوند

از شما

از آنها

از خودمان.

 

با اشاره‌هاي خدا

زمان ايستاد

دستهايم دور تنم پيچيد

و نامت با جنگل سوخت.

 

۱۵/۱۰/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 18:46  توسط زینب  | 

 سلام- باز هم سپاس از شما و باز هم دو شعر تازه


 تو را باید

 

 گناه بهانه‌ی گم شدن

و من همان اندوه ناگفته‌ام

قبول کرده‌ام که مدتهاست تلخ می‌خندم

تلخ می‌گریم

تلخ مي‌روم

اندوه‌هایم مزه ی خوبی میدهند،

آه...

همیشه همین است

همیشه همین بوده

که دروغ را باید

دویدن را باید

صدای سوزناکی دانست

که در سیاهی راه‌ میرود،

و مرا به خواب مي‌برد

تو را

و گناهان این باغچه را

 

ما باید زودتر از اینها

پیش از تمام شدن

با آوازی سخت بیگانه می‌شدیم

گناهان من

        دردهای من

نگاه ناشناسی است

    که با لبخندی دلتنگ

      به آن طرف خیابان می‌رود.

 

جمعه بیست و هفتم آذر88

 

  هیچ دلیلی نیست

 

 گاهی دستهایت بی حوصله تر از روزهایی می‌شوند

که هیچ گاه نخندیدم

 چیزی نگفتم :

انگار همین نزدیکی ها

بوی دستهای اندوهگینت می آید ،

که تنها غم ها و بوسه‌ها را از دستهایت خواهند شست .

 

روزهای زیادی است ،

که نمی‌دانم با اندوه خود چه کنم؟

دلم برای بارانی لک زده

          تا بر جنازه ی گل آلودم ببارد

  رشد کنم

              بزرگ شوم

و مست تر از روزهای مرگم ...

 بگذار بگویم :

تو را نبوسیده ام

                   و این کوچه هایی که تنها مرا خوب میفهمند،

امروز مدفون تاریکی هاست

           مدفون سادگی ها

 همیشه روزهای اعتراف

        همان مصیبت بزرگی می‌شوم ،

که این روزها

        رقصها و شعرهای غمگینم را
  در کوچه‌هايی که مرا خوب می‌فهمند،

 از یاد مي‌برم.

 

 چهارشنبه 9 دیماه 1388

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 18:4  توسط زینب  | 

 

 

سلام . از اينكه برايم نظر مي مانيد سپاسگزارم. با دو شعر به زندگي شما آمده‌ام. مشتاق و منتظر نقدهايتان هستم.

 


 ۱

 چشم بسته فراموش مي‌كنيد

و چشم بسته فراموش مي‌شويد.

 

كاش مي‌توانستي

برايم زمان بسيار بياوري

در برابر دستهاي مادرم كه هنوز حاجت نگرفته‌اند،

و چشمهاي دوخته به دستهاي كهنه پدرم.

 

من هيچم، دروغ چيزي نيست

حتي خالي‌تر از دل ِ پدر

                                كه هميشه تنهاست

تنها مي‌رود، تنها مي‌آيد، تنها مي‌خندد.

مثل دلواپسي‌هاي مادر

براي گريه كودكان خفه‌شده‌اش

براي همه چيز ...

 

صبور باش زينب

خدا با ماست!

و هر شب دعايي براي آمرزش گناهان پدر

شفاي مادربزرگ

و آنانكه دوستمان ندارند

و آنانكه بي‌خبر خفه‌ مي‌شوند

                              يا ناپديد

و هيچ وقت پدر نفهميد كه ما بي صدا گريستيم

 

مي‌بيني زينب

خدا با ماست

امّا با ما نيست.

 

اسفند هشتاد و شش– حصاركلك -ورامين 

 

خدا با ماست/ اما با ما نيست

   ۲

در ميان اين كوچه

شب هِي سوخت

و تو با خنده‌اي ناتمام دود شدي

ابر باران نداشت

و پيشاني‌ات مرا نمي‌گرياند

مادرم مي‌ترسيد

از اين چرخ خيّاطي پير

و از مردي كه در حياط سياه پوشيده بود.

 

صداي قطار آمد

و سفر را تمام كرد

آواز ترسناك مادر

در شب راه رفت

و ما در ميان اين كوچه

هِي سوختيم. 

 

اسفند هشتاد و هفت – حصاركلك- ورامين

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:19  توسط زینب  | 

شب،در خیابانها بلند است

و خدا هر روز خوشبخت تر می شود

بخواب

که گویی قرن هاست زنهای محله

شانه هایت را در بغلمی گیرند

بی خوابی

پلک هایم را کوتاه تر کرده!

من از صبح می ترسم

برای یک عشق مرده

دیگر دلتنگی ای نیست

که دست هایم نگران بلرزند،

و درست چند لحظه نگذرد

که خاطرات ام امیدوار شوند،

ایمان بیاورند،

شاد شوند،

خدا چه حوصله ای دارد

با اوازهای ترسناک رقصش می گیرد

از این خبر دم مادر بزرگ تنگ شد،

و رنگ های اتاقم رفت.

روزهاست که قلیان ها دود می کنند،

گذشته هایم را در قهوه خانه،

روزهاست،گناهانم

شیطانند،امیدوارند

وخدا تعبیر می کد مرا،

پیش از انکه تو زیبتر شوی

و اینده دردناک تر

هیچ کس نگفت:

که گناهان من،اندوه های بزرگی بودند

و یا شاید که من دختری زیبا با گذشته ای تلخ

اه...من از کجا بدانم؟

که شاید تو همان مرگ مهربانی باشی

و شاید خدا همان مسافر مهربانی بنباشد،

که گناهانم را اعتراف کند

بوسه هایم را

عشق هایم را

لبخند ها و غم هایم را

تو چه فکر می کنی؟

من اگر لبخند بزنم،

شاید که دیگر امیدی نباشد

ارزویی نبشد

فریادی نباشد

 

روزهاست که همیشه می ترسم

من چه خواهم دانست؟

تو چه خواهی دانست؟

که روزی من-همان دختری زیبا-

به کدام دستفروش دوره گردی فروخته شوم؟

                                                                               پاییز ـ سال .۸۸ زینب.ورامین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:27  توسط زینب  |